على اكبر دهخدا

957

امثال و حكم ( فارسى )

سخن تا نگفتى توئى شاه آن * چو گفتى شود شاه تو آنزمان . فردوسى . سخن كز زبان تو آيد برون * بگردد بدين گرد گيتى درون بكوش و سر هركسى در شود * همه نيك و بد آن سخن بشنود . فردوسى . ى . و رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود . سخن هيچ مسراى با رازدار * كه او را بود نيز همساز و يار . سخنى در نهان نبايد گفت * كه بهر انجمن نشايد گفت . سعدى . سخنى كان بدل فرو نايد * دان كه از حكمتى نكو نايد . اوحدى . سخنى كان ز اهل درد آيد * همچو جان در ضمير مرد آيد ( نفس عاشقان بسوز بود * وين دگرها چو شمع روز بود . . . ) اوحدى . سخنى كه ناخوش خواهد آمد ناگفته به ابو الفضل بيهقى . سخى در هر دو عالم سربلند است . گج . نظير : اين سخا شاخيست از باغ بهشت * واى آنكس كاينچنين شاخى نكشت . ا ترجو ان تسود و لست تغنى * و كيف يسود ذو الدعة البخيل . رجوع به : السخى لا يدخل . . . و احسان همه خلق را . . . ، شود . سخى دوست خداست . گج . سخى و بخيل سر سال برابر ميشوند ( ؟ ) گج . سراپا گوش بودن . با مراقبتى تمام شنودن . سراپردهء اختر آمود شب * كه گوهر نمود از كبودين قصب همه لعب و بازيش چندان بود * كه خورشيد رخشنده پنهان بود . حضرت اديب . سراسر جمله عالم پر ز حسن است * ولى حسنى چو يوسف دلربا كو . سنائى . سر آفتابه لگن بزرگ . مزاحى است كه با آنكه آبدست خواهد كنند . و مراد از آفتابه لگن بزرگ حوض باشد . سر آورده ( گوئى . . . ) بشتاب و عجلهء غريب وارد شد . سراى سپنجى نماند بكس * ( كجا آن سرو تاج شاهنشهان كجا آن بزرگان كارآگهان * از ايشان سخن يادگار است و بس . . . ) فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست ، شود . سراى سپنجى بدينسان بود * يكى خوار و ديگر تن‌آسان بود يكى اندر آيد دگر بگذرد * كه ديدى كه چرخش همى نشكرد . فردوسى . رجوع به : از مرگ خود چاره نيست . . . ، شود . سراى سپنجى چه پهن و چه تنگ * ( و ديگر چو گيتى ندارد درنگ . . . ) فردوسى . سراى سپنجى نماند بكس * تو را نيكوئى باد فريادرس . فردوسى . رجوع به : بگيتى جز از دست . . . ، شود .